روزگار
انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار......
قالب وبلاگ
تمام وجودم محتاج یک نگاه است
محتاج نگاه او ...
[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
همه جــا آرام است، دل ِ من استثنـاست......
[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

فریاد من دورگرد

عشقی بی ثمر

درد و دل های من بی خبر ...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

جوی خونی جاری خواهد شد ...
وقت رفتن نزدیک است ...
توپ چی هایت را به استقبالم بفرست ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دیگر حرفی نخوام زد

به سکوت می نشینم

و تنها می نگرم

گذر عمر برباد رفته ام را

چند روزی بیشتر نمانده

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
درد خواندن که اخم ندارد ..

لبخندی بزن به این بی کس ِ آشفته دل

که مشق هر شب اش

شکایتی ست از نبود ِ تو
[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دیگر اشکی برای ریختن نیست

دیگر دلی برای رنجیدن نیست

دیگر حرفی برای گفتن نیست

حتی دیگر کلمه ای برای نوشتن نیست

سکوت باید کرد،سکوت

باید به تنهایی در کنجی خزید

باید چشم بر دنیا بست

چشم بر آدم هایش بست

باید پشت کرد به این دیار

بوی گنداب می دهند مردمش

همه میشند و عین گرگ می درن

جوی خون راه افتاده در این شهر

همه به سلامتی خون نوش می کنند

باید چشم بست بر این مردم

باید همه را سلاخی کرد

خوب و بد ندار

همه بد اند

همه را باید کشت

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

تو همه ای و همه تو
 صدای خنده تو چیز دیگری بود برای من
 همه چیز همان است
 فقط دیگر صدای خنده تو را نمی شنوم
 دلیل دلگیر بودن من این است
 

[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دلم درد می کرد
همه چای و نبات دادنم تا صدایم آروم شود
هیچ کس نگفت دردت از چیست؟
روحم درد می کرد
زبان نداشت،دلم فریاد می کرد
حالا روحم سرطان دارد
جسمم هم بی روح ....

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

 باز هم تنهایی
شبی دیگر که به انتظار صبح نشسته است
و منی که صبح را نمی بینم
چرا اینگونه شده ام؟ نمی دانم
اگر خورشد را دیدی از پس این شب سلامم را برسان
من چشم دیدنش را ندارم دیگر
چشمِ دیدنِ هیچ نورى،حتى از شمع را هم ندارم!
می خواهم به تارکی قبر پناه ببرم
می خواهم آزاد شوم

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

ﺍﮔﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﻤﯿﮕﻢ ﮐﻪ "ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ" ﺑﻬﻢ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﮕﯿﺮ، ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ
ﺑﺪﻡ...
ﺑﻪ ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻘﻢ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

خدایا
دیگر این تنهایی را دوست ندارم
دیگر اشک های تنهاییم را دوست ندارم
دیگر قد کشیدن در تنهایی را دوست ندارم
حتی دیگر جان عزیزم را دوست ندارم
از این پس هر کس خواست دروغی بگویید برای اثبات راست بودنش جان مرا قسم بخورد.
خدایا مگر نمی گویی ما را دوست داری؟؟
بیا و راستگو بودنت را نشانم بده
من این ها را دوست ندارم،همه اش را از من بگیر همه اش را ....

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
این مرگ حراس آور چه دوست داشتنی است،درمان هر درد بی درمان است سرطان هم که داشته باشی با مردن دیگری نداری...خوب خوب می شوی.
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

حرف دلت رو امروز بزن !اگر امروز گفتی..... اسمش " حرف ِ دلِ "اگر نگفتی ...... فردا میشه " درد دل "...! 

اون وقت درد داره هـــــــــــــــــــــــــــــا،درد

[ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

و امروز با خدای خویش عهد کردیم که مرا یاری دهد،و مقرر ساختیم جنگی را که مرا مدتی است فرا می خواند آغاز کنیم.ودل خویش را به دریا زدیم و به میان آتش گاهم نهادیم و جان خویش در طبق دل پیش کش ساختیم.

این جنگ،جنگ از برای حفظ و وفا به چیزی است که حال از من دریغ می شود، این جنگ از برای تمنای دل خویش است.

ثمره این جنگ آن است که یا جان خویش به دستان جان آفرین سپارم یا در طبق دل به دست جانان دهیم.

و هر کدام که باشد ثمره ی این جنگ مرا خوش است.

و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم

در هیچ جایی و هیچ لحظه ای پا پس نخواهم کشید مگر آنکه مرگ مرا فرا گیرد.

و هر آنکس که مرا می شناسد می داند قسمی به زبانم جاری نمی شود یا با قلمم نگاشته نمی شود مگر آنکه با جان خویش ضمانتش کنم.

 

من مسهر صادقی امروز 90.8.23 این چنین جنگی را برای رهایی تمنای دل خویش از خودش آغاز کردم.

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

 تویی که تمامی لحظات زندگی مرا محاصره کردی

تویی که نمی دانم کی خواهی آمد ؟

اصلاً بگو ببینم می آیی؟

می آیی.... تا با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم؟

می آیی.... تا شقایق های قلبم دوباره جان بگیرد؟

می آیی.... تا از دریای نگاهت

قطره ای  هم بر کویر چشمانم بریزم؟

می آیی.... تا ستاره های آسمان زندگانیم

از ناله های شبانه ام آرام بگیرند؟

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما افسوس.افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمانآوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تابند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراندو هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.

[ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکمداشتم و دیگرهر چی بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد و من بالا تر امدم بازی در دست من افتاد عشق امد و با حکم عشوه و ناز برید و حکم امد ، از جنس چشم سیاهش. زندگی حکم پایان بود و باختن!!!!

[ ۱۳٩٠/٦/۱٥ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

چقدر سخته توی چشمهای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و

به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت گذاشت زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوستش داری!

چقدر سخته دلت بخواد باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

 تموم وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش

 هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری!

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و

هزار بار تو خودت بشکنی و

آن وقت آروم زیر لب بگی :

*گل من باغچه نو مبارک

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم

[ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت

ومن اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های که با فکر تو بودن و فرداهای بی تو ماندن

نگاه می کنم

... این صدای قدمهای توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود...رد پایی اما باقیست

شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن ! ... درنگ نمی کنم

دلم را به سویت روانه می کنم . ! می روی ... می آید ! می روی و باز هم می آید

بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها !

این بار تو رفتی ، اما تقلای خیس بالهایم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند دیگر صدایی نیست ؛

بالهایم هم انگار اسیر باد و طوفان شد ...

حالا نه تو ماندی ، نه بال و دلم ... !

حتی دیگر رد پایی نیست برای تقلایی دوباره !

باران تند و تندتر می بارد ...

و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام جز شیشه ای گریان نمی بینم .......!

 

[ ۱۳٩٠/٥/٦ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

با سوز آواز زندگی تمام بی کسی ام را که از آسمان خدا هم بی انتهاتر است در شب ظلمانی روزگار در سکوت تنهاییم می گریم. روی گونه های شب زده ام ستاره باران می شود با اشک هایی که در بی کسی من و اندوه چشمانم متولد می شوند.من پسر هزار بغض فرو خورده ام با آرزوهایی که یک به یک در کشاکش تقدیر جان می دهند.من داغدار این دل از کف داده ام که بر شانه های تنهایی ام به گور رفت. من عاشقی در این روزگار پر حادثه ام که اشک هایم این خاطرات کهنه و بی رنگ  را هر شب سر بر شانه هایم می گذارند و می خوابند.... محصور لالایی یک پسر تنها وقتی از عشق می خواند از   عشق     می گوید از عشق می گرید...تا کی سپیده سر زند.                                                                    

 

[ ۱۳٩٠/٥/٤ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

امروز با تمام وجود در اعماق تنهایی خود از تنهایی و بی کسی ام از روز هایی که از پس هم می گذرند و چشم به جاده در کنج عزلت خویش رویای دیدن را می پرورانم،امروز از برای آنکه یادش در تنگ راه بی پایان تنهایی ام کور سوی زندگی است،برای آنکه خاطرش آلام بی کس ام است.برای آنکه فکرش حلقه اشکیست در چشم من،برای آنکه یاد نگاهش سوزش زخمی است بر دل و جان من،برای آنکه غم نبودنش طناب داری است سخت بر گردنم،برای آنکه همه بود و نبودم دیگر از آن اوست،برای آنکه شاید دیگر مرا در یاد ندارد و می خواهم به او بگوییم دوستت دارم،می نویسم. می نویسم تا شاید مرا یاد کند.                                                                                         

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/۳۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

با مداد رنگی هایم آمدنت را نقاشی می کنم و جاده سفید رفتنت را خط خطی!!!!!

کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند. زندگی را سالهاست غلط نوشته ام . جغرافیای حضور تو از مرز دریا گذشته است.

هرگاه خواستم بنویسم ، آب داد نوک مدادم شکست . حالا با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند.

بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدایی ات چه ها که نکشیدم .

زمین خوردن مرا تماشا نکن . بیا دستان را بگیر و ببین که دل بهانه گیرم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و گریستن مرا به همگان نشان می دهد.

بیا و ببین که باران تمنا بر گونه ام می بارد ، بیا و جواب بده به دل خسته ام که هنوز چشم به راهی دارد که تو از آن گذشتی .

منتظر آمدنت می نشینم

[ ۱۳٩٠/٤/٢٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور: در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است.

ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت...

با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟!

از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ میشود. وقتی دوری از من، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فرسنگها فاصله بین من و تو، به آینده و امروز... باز کن پنجره را... خواهی دید که پرنده، آسمان بارانی را میفهمد

[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دل بی دست و پای خسته

چه داری جز تب و تاب رسیدن؟

 چه مانده از تمام مهربانیت

به جزنامهربانی چشیدن؟

  چه مانده از عبور خاکی دوست

 به جز در جای پای خود تپیدن؟

 زمستان روی گیسوی تو آوار

  رسیدن،ای مرد رسیدن

خوشا چون اشکی از آیینه ی عشق

در آغوش زلالی ها چکیدن

خوشا یک عمر در اوج تماشا

شبیه ایینه خود را ندیدن

در این حالی که هست آینده ای نیست

خوشا مثل گذشت،دل بریدن

نصیب من از آواز تو این شد

از این شاخه به آن شاخه پریدن

 

[ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق است کنار هم مهیا برسیم

باران برویم و باز دریا برسیم

 این شرط رفاقت است در ،طی طریق

بی هم برویم و باز یک جا برسیم

[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دلم تنگ است

         دلم برای دستهای تو تنگ شده

                               دلم برای آغوش تو تنگ شده

                                                    دلم برای بوسه های تو تنگ شده

دلم برای رویایی که تو را داشت تنگ شده

                                                       دلم برایت تنگ شده ...

[ ۱۳٩٠/۳/۱۳ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

در من
شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم  ،
من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم
دردامانت - که گهواره رویاهایم بود -
و لبخند آن زمان به لبهایم برگشت
با تنت برایم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینان بود

[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

ای کاش، صراحت تو مبهم می شد

هر چیز به اندازه ی خود کم می شد

تا دوری خویش را یقین می کردیم

ای کاش مسافتی فراهم می شد

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

من می خواهم زمان پرواز شود

بال و پر تا همیشه ات،باز شود

لبخند تو پایان زمستانی ماست

با نام تو فصل عشق آغاز شود

[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

یک عمر بدون لب تکلم کردم

در ساخت اندوه،تبسم کردم

همواره به دنبال خودم می گشتم

تا آن که نشانی تو را گم کردم

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

با تو دارم حرفها اما نمی‌دانم کجاست
لحظه‌ی دوری که شاید در دلت پروای ماست
می‌توان دانست از آواره‌گردیهای من
اینکه بختم یک رقم از حسن اخلاق شماست
تاجی از گل، خار کنده، می‌گذاری بر سرم
گوشه‌ی چشمت ولی بر تکدرخت جُلجُتاست
می‌بری بر بام قصر و بر زمینم می‌زنی
دستت از روح امین و  قصدت از ابلیس‌هاست
بر فراز ظلمتستانی که بندم کرده‌ای
گر شهابی بگذرد  در چشم من خورشید هاست
یک دو سطری سهم من از دفتر تقدیر بود
آن هم از دست تو سر تا پا حروفش جا به جاست
طاقت غوغا نداری بر دلم مگذار دست
چینی خاموشم اما در دلم شهر صداست

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

تو باید بدانی که خوبی

اگر من شمالی ترینم

تو غربی تیرن آفتاب جنوبی!

 

تو را می پرستم

تو را می پرستم

که نا چار از این شیوه هستم

منی کهپر از شور عشق و جنونم

منی که در این باره از حد فزونم

 

تو باید بدانی،بفهمی،که خوبی

همیشه بهاری

تمام جهان با تمام عشق هایش

بهد پایانم بیایدف

تو پایان نداری.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

تو به من نیرو می دی

تو من رو سست می کنی

تو باعث شدی من روی پاهام بایستم

تو به من امید دادی

هنگامی که تمام آرزوهام دست نیافتنی جلوه میکردند

تو باعث شدی بفهمم

یک عشق واقعی باید چطوری باشه

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

کسی اینگونه شیدایی نکرده است

شبیه من شکیبائی نکرده است

در این چشم انتظاری لحظه ای هم

دلم احساس تنهایی نکرده است

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

ما دو تن مغرور

 هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟

 

گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو زیاد؟

 

دوباره سلام....

 

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

 

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

 

ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..

 

نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

 

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

 

اینم شانس ما..!!!

 

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

 

کاش مرغ نفست با من بود

 

کاش با من بودی و می گفتی

 

که این قصه همه در فکرم بود

 

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

 

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

 

کاش چشمانم میدید روزی را

 

که دستانت محرم دردم بود

 

سیل اشکی گرفت چشمم را

 

این ها همه قصه ی عشقم بود

 

بی تو حتی در اوج خنده هام

 

بر لب خشکیده ام ماتم بود

 

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

 

این ذکر همه در فکرم بود

 

این ای کاشها همه در فکرم بود

 

خاطر من همه شب ماتم بود

 

کاش لحظه ای با من می بودی

 

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

 

آن شادی را ندیدم هرگز من

 

آن شادی همه در فکرم بود

 

تجربه ی بی مهری مرگ من است

 

این گفته کلام آخر بود

 

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

 

که همه دردم در رازت بود

 

کاش میگفتی حرف دلت را

 

ولی این حرف دل صدای نازت بود

 

این نگفتن ارزش غم را نداشت

 

غم من نگفتن رازت بود

 

روزگاری غم و غصه ی من

 

صدای دلنواز سازت بود

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

وقتی که عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست

وقتی که تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم

وقتی که دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم

لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری میکنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم

هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که آرامش چیست

و

هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

روزی روزگاری در چزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنارهم به خوبی و خوشی زندگی می کردند .

خوشبختی . پولداری . عشق . دانایی . صبر . غم . ترس . و....... هر کدام به روش خود می زیستند .

تا اینکه یه روز.....

دانایی به همه گفت : هر چه زودتز این جزیره را ترک کنین ؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید .

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پش از عایق کاری و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره رو ترک کردند .

در این میان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقایقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره ؛ متوجه حیوانات جزیره شد که همگی یه کناز ساحل آمده یودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سریعا برگشت و قایقش را یه همه حیوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زندانی شده توسط آنها سپرد . آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قایق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزیره تنها ماند .

جزیره لحظه یه لحظه بیشتر زیر آب می فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زیر گردن درآب فرو رفته بود . او نمی ترسید زیرا ؛؛ ترس؛؛ جزیره را ترک کرده بود . اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد . درهمان نزدیکیها ؛ قایق دوستش ؛؛ پولداری ؛؛ را دید و گفت : ؛؛ پولداری‌ ؛؛ عزیز یه من کمک کن .؛

؛؛ پولداری؛؛ گفت متاسفم قایق من پراز پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد!!!

؛؛ عشق ؛؛ رو به سوی قایق ؛؛ غرور ؛؛ کرد و گقت : مرا نجات میدهی ؟؟

غرور پاسخ داد : هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی .

؛؛ عشق ؛؛ رو به سوی ؛؛ غم ؛؛ کرد و گفت : ای ؛؛ غم ؛؛ عزیز مرا نجات بده .

اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده !!

در این بین ؛؛ خوشگذارانی ؛؛ و ؛؛ بیکاری ؛؛ از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست !

از دور شهوت را دید و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزیز مرا نجات میدی ؟؟

شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درک.......... سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری !... حالا بیام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

؛؛عشق؛؛ که نمی توانست نا امید بشه رو یه سوی خدا کرد و گفت : خدایا ... منو نجات بده .

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : نگران نباش من دارم به کمکت می آیم .

عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد .

پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق دانایی یافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحام نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود .

؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود .

؛؛ دانایی‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم که قایقش دور از من یود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند . پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم ! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم .؛؛ تو حکم فرمانده همه احساسها را داری ؛؛.

؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آید ؟؟؟؟

دانایی گفت : اون زمان بود .

؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

دانایی لبخندی زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ..........................

<<<عشق چقدر بزرگ است >>>

آه...

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

 

رازها در دل شب در دل خاک میرود

 

عاشقان سهل و اسان سینه چاک میروند

 

در ره عشق جان را اسان می دهند

 

با خوشی اما چه حیران میروند

 

میگردند به دور عشق انها مثل پروانه

 

قافل از اینکه می خورند از عشق تازیانه

 

هستند انها در این دنیا بیمار

 

عاشقن افسوس ندارن هیچ یار

 

مرحم دردهای را دست یار دیده اند

 

اخر انها یار را مثال مار دیده اند

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دلم می خواست در دریای هستی سوار کشتی احساس باشم

و به عمق نیلی افکار خسته سرایی از محبت هابسازم

دلم می خواست تا با اطلسی ها مزین گردم از حس

اقاقی و یا در گوشه ی میخانه ی عشق بگیرم

ساغری از دست ساقی /دلم میخواست

تا در تنهایی شب شوم همدرد

بی همتای مهتاب به کنج

عزلتی در وادی

عشق

روان

سازم

زآب

دیده

سیلاب

 

[ ۱۳۸٩/٩/۳٠ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

می نویسم از تو . تا تن کاغذ من جا دارد.باتو از حادثه ها خواهم گفت. گریه,این گریه اگر بگذارد,با تو از روز ازل خواهم گفت.
فتح معراج ازل کافی نیست,با تو از اوج غزل خواهم گفت.می نویسم همه هق هق و تنهایی را , تتا تو از هیچ به آرامش دریا برسی,تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی,به حریم خلوت عشق تو تنها برسی. می نویسم از تو , تا تن کاغذ من جا دارد.
می نویسم همه جا با تو نبودن ها را.تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببریتا پناه گاه همه خستگیها باشی.تا مرا باز به دیدار خود من ببری.
می نویسم.می نویسم از تو تاتن کاغذ من جا دارد

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

                                        عشق فرا موش کردنی نیست    

                                                                                  بلکه بخشیدن است

                                      عشق گوش دادن نیست     

                                                                                  بلکه درک کردن است

                                           عشق دیدن نیست  

                                                                                بلکه احساس کردن است
 
                                                    عشق جا زدن وکنار کشیدن نیست

                                                                      بلکه صبر داشتن وادامه دادن است
 
 عشق یعنی آخر خط بهشت

         عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                 عشق یعنی یاد یک رویای نرم

                        عشق یعنی یک بیا بان خاطره
  
                               عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره
 
                                       عشق یعنی گفتنی با گوش کر

                                               عشق یعنی دیدنی با چشم کور

                                                       عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

                                                               عشق یعنی آبی بی انتها

                                                                       عشق یعنی یک سؤال بی جواب

                                                                              عشق یعنی یعنی راه رفتن توی خواب

                                                                                     عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

                                                                                                عشق یعنی آخر خط بهشت

                                                                                                      عشق یعنی منو تو

[ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم.نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم.روزا با تو بیدار میشم شبا با تو به خواب میرم.هیچ وقت نشد نفهمیدی که بی تو دنیا ندارم.تو همه دنیای منی امروز و فردای منی.هیچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم.میگن چشای عاشق یه دنیا شعرو قصه ست.اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه ست.میگن گل شقایق نشون داغ عشق.من از نگاه داغت شدم باغ شقایق.میگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان.اما اخه ستاره ام راه نمیده به چشمام. میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه.نمیدونم تا کی باید بریزه و بریزه و بریزه.وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو میبینم.دلم میخواد بهت بگم که روزو رویا ندارم.بین تموم ادما تو عشق پاک این دلی.تو اسمون رویاهام جز تو ستاره ندارم.میگن چشای گیرا خوب داره از این اسیرا.بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا.میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه.عاشق نبوده حتما اونکه اینارو گفته.دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره

[ ۱۳۸٩/۸/۳٠ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دوستی زیباست. دوستی تنها عالمی است که رویایی است .اکنون که زمان بر روی ستون فقرات گل سرخ می چرخد و مرکب دوستی ها به سرعت از روی لحظه های نقره ای باهم بودن ها می گذرد بیایید تا رگ ها ی محبت  خود را از رود مهربانی پر کنیم. بیا یید با کاروان عمر به سفر زندگی برویم. چمدان هایمان را ببندیم و پاسپرت دوستی را ضمیمه ی قلبمان سازیم . بیا یید تا ویزای خوشبختی بگیریم و در هواپیمای ثانیه بر صندلی صبر تکیه زنیم و کمر بند علم را به دور کمرمان ببندیم . بیایید تا هنوز به مقصد نرسیده ایم یکبار دیگه کتاب تجربه را دوره کنیم . تا در فرودگاه سرنوشت زیر دست و پا لگدکوب نشویم. بیایید تا هواپیما به زمین نشسته است یکبار دیگه چمدان هایمان را بگردیم تا هنگام بازرسی گناهی در آن نباشد.

[ ۱۳۸٩/۸/٢٢ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

چه خسته ام امروز

                              همه هیچکس شده اند

                                                               دلم گرفته است

                                                                                و پرنده ای نمی خواند

                           چه روزهاست

                                          چه روزهاست

                                                        که سرد

                                                            در دهکده فانوسی روشن نیست

صدایی از سکوت نمی اید فراز

                                              چه شبهاست
 
                                                     چه شبهاست

                   که سرد

                                   همه یقین من در تردید

                                                       ایستاده در برابر مرگ

                                                                  خنده می زند بر چهره شب
 
                       غرقه دریغی از گناه اول

                                         حیران و افسوسی از گناه دیگر

           کبوتری که رفت دیگر هیچ نیامد باز

                                              چه اشکهاست

                                                           چه اشکهاست

                    که راز مرا فاش می گوییند

                                                      اما.................

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٧ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۸/۱٢ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق شوق مرگ فاخته ای است برای رسیدن به دلباخته اش . التماس درختی است به آب جوی .
عشق لذت نهان است .انشای تن وروان است.زبان چشم است دیوانگی عقل است. رسوایی قلب است
تن به تن جنگ است آماده گوش به زنگ است . خیلی زرنگ است.
عشق جولت و دیوانگی است
جنگ سرد است و هیچ

[ ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

       وقتی باران دلتنگی در کوچه باغ قلبت بارید

 

                             دلت را دریا کن که قطره در دریا گم میشود

 

                وقتی نسیم ملایم احساس در قلبت شروع به وزیدن

 

                                      کرد نگذار طوفان حوادث آن را در خود گم کند

 

وقتی جوانه عشق در قلبت جوانه زد

 

                           آنرا پرورش بده تا پای افریت روزگار آنرا لگد مال نکند

 

                  وقتی از روزگار دلسرد شدی باجرقه ی

 

                                       محبت آتش عشق را شعله را در وجودت شعله ور کن

 

             وقتی از عشق و روزگار هر دو نا امید شدی

 

                             دست به دامان کسی شو که جز او گره گشای نیست

 

                  ساکت و سر در گوشه ای می نشینم تا تمنای قلبم را

 

                                             از درون با التماس خواهش دیگران از بین ببرم

 

    سیلی سرد رو زگار را بر صورت زده

 

                          تا قرمزی ظاهر درد درون را پنهان کند

 

             قدمهایم را استوار کردم تا ریزش

 

                                         قلبم از درون سستی پاهایم را نمایان نکند

 

        در جمع نشسته ام امه تنها ترین

 

                                تنهاترین تنهایها همیشه در کنارم است

 

                    سر افرازو سر بلند چون سروایستاده ام تا از

 

                                         شکستن قامتم در زیر اوار روزگار کسی خبر دار نشود

 

   تا شاید روزگار این چنین طی شود

 

                                که باعث رنجش و ازار دیگران نباشم

 

تقدیم به دل های تنها

 

[ ۱۳۸٩/۸/٦ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

زندگی داستانی کوتاه است
آدمک‌ها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند
که بر تقویم دفترشان ثبت کنند
و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!!
خسته از هنرمندانه‌ترین نقش "قربانی" زندگی‌ام
بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود می‌نگرم:
سیمرغ‌های ملعون:
بی‌رحمانه به من می‌خندند...!
و چه زیبا و هنرمندانه:
تن بی‌جان خیمه شب بازی من
رخ‌های تماشاچیان را مات می‌کرد!!!
صوت منفوری گوش تکرار مرا می‌آزُرد:
"که عجب بازیگر قهاری بود..."
قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬
آماده ضربه بازی فردا می‌شد!!!
و چنین است و چنان...
سالها چنین است که می‌انجامد

[ ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

من ناتمام،من بی تو تمام می شوم

وقتی تمام میشوم کک خیلی ها  نمیگزد ...

وقتی تمام می شوم همچنان شهردار منطقه فلان  دارد به نقوش کاشیکاریش فکر می کند تا شاید اینطوری بتواند نام بزرگتری برای خودش دست و پا کند ...

وقتی تمام می شوم رئیس سازمان میراث فرهنگی دنبال رد کردن مصاحبه های قشنگ قشنگ است تا خودش را دوستار کودکان سزطانی معرفی کند ...

وقتی تمام می شوم او هم می گوید : من تو را دوست دارم اما خودم را بیشتر از تو دوست می دارم ...

وقتی تمام می شوم مدیر فلان خبرگزاری داشت به خبری که می نوشت فکر می کرد شاید بتواند پول بیشتری بدست بیاورد و اصلا به عاقبت خبر هم فکر نمی کرد ...

وقتی تمام میشوم ...

وقتی تمام میشوم کک هیچ مسئولی نمی گزد ...

وقتی تمام میشوم کک هیچ آدمی که دم از انسانیت میزد نمی گزد ...

وقتی تمام میشوم کک هیج معتقد و مدعی ای هم نمی گزد....

وقتی تمام میشوم کک برادرهای ارزشی که دنبال بادمجانهای تازه بودند تا دور قابهای طلائی مسئولین بالا دست تر بچینند هم نمی گزد ...

وقتی تمام میشوم ...

وقتی تمام میشوم و ناتمام هم به اتمام می رسم ؛ میترا گریه کرد ، مینا اشک ریخت ، ازاده نابود شد ، ..... خراب شد و من ...

وقتی تمام میشوم خستگی کار بر تنمان خواهد ماند ...

وقتی تمام میشوم تصویرت شد پشت صحنه تصویر ذهنم ...

و حالا من سالهاست که دارم به تو فکر می کنم ...

اینکه نتوانستم به اتمام تو برسم ...

وقتی تمام میشوم...

من ...

ما ...

همه ما ...

شکستیم

[ ۱۳۸٩/٧/٢۸ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

                 از ترانه های زخمی

                                               تا سکوت عشق

                                                                         خستم

               از بلند آشنایی

                                             تا سقوط عشق

                                                                       خستم

 

 

                خسته ام از واژه ی عشق ُ

                                جمله ی دوستت دارم

                                                خسته ام از بی همزبان مردن

                                                                        در این شهر پر از آدم

 

                خسته ام از دیوارهای این شهر خاطره خواندن

                                                   خسته از این سال های بی خاطره ماندن

                خسته از تردید و باور

                                  خسته از سنگ و بلور

                                                  خسته ام از زیر پای سایه ها مردن

                                                                               خسته ام از تیغ نور

[ ۱۳۸٩/٧/٢٥ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

               دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
               گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

                                                          دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
                                                          گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

               شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
               به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

                                                         درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
                                                         نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

               از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
               نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

                                                          دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
                                                          مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

               بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
               بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

[ ۱۳۸٩/٧/٢٤ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس، خسته از این کلمات کودکانه…
خسته از جستجو کردن، خسته از فراموش کردن بودنم ، فراموش کردن هستی ام...
خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم ...
خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری به سوی آن .... !!
خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ !
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهائیهایش ...
خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق .... ! از اعتیاد چشمانم به اشک، از اعتیاد روحم به غم و غصه ...
خسته ام از این قمار، از قمار دل ! قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده،  «بازنده ای » بیش نخواهی بود !
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه ...
خسته ام از کاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق .....
خسته ام.... خسته .... خسته ی خسته ..!! خسته ازاین صبر و انتظار، خسته از تکرار روزها ،
خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی ...

[ ۱۳۸٩/٧/٢٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

[ ۱۳۸٩/٧/٢٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

اگر سر به سینه ام بگذاری خواهی شنید صدای قلبی

را که روزی خون سرخ عشق از آن فوران می کرد

صدای قلبی را که تک تک ضرباتش در امید دیدار دوباره می تپید

اما امروز آن قلب با کوچکترین تلنگری خواهد مرد و ضرباتش

به دنبال تیک تیک ساعت می دوند تا روزی سنگینی سرد خاک را

بر پیکر بی جانش احساس کند آن پیکری که هیچکس به غرورش

احترام نگذاشت آن پیکری که روزی نام تو را در تمام وجودش

فریاد زد و تو آن را نشنیدی

چه کسی خراب کرد کلبهء آرزوهایم را؟

و شکست آن غروری را که وجودش را در نگاههای سرد تو

خشکاندم. و چه کوتاه بود همسفر تو بودن در جاده های سر نوشت!

[ ۱۳۸٩/٧/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

باور کن حالم خوب نیست!اما چون"تو"هستی می توانم و سعی می کنم.
تنهایی ِ بی تو
تو همه چیز را می فهمی و تقریبا نصفش رو یا بهتر بگم همش رو به روی ماهت نمی آوری.
اما
هوای،هوایی شدنت را داشته باش...می ترسم
می ترسم از آن که دیر شود.
می تر سم از این که آنقدر دیر به تو برسم که دیگر شوقی برای زیستن و عشق ورزیدن در من نمانده باشد.
می ترسم آنقدر دیر شود که با زوانت توان محصور کردنم از رنج دنیا را نداشته باشد.
می ترسم تا ان روز آنقدر اشک ریخته باشم که دیگر چشمانم توان نگریستن در چشمانت و خواندن راز عشق از اعماق وجودت را از دست داده باشد.
می ترسم آنقدر دیر شود که به جای خانه ای گرم بر سر گوری سرد در کنارم باشی و به جای شمیم محبتت شیشه گلاب برایم بریزی و به جای درس عشق برایم دعای آمرزش بخوانی.
من از دنیا دور از تو می ترسم.از نبودنت در کنارم در هراسم.من از تنهایی بی تو بودن می ترسم.

خدایا من او را برای حال،حال که توان دارم و می توانم خود را از برایش قربانبی کنم می خواهم.اگر دیر شود......

[ ۱۳۸٩/٧/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

تو چند روز اول مهر بود که دیگه کم اوردم شروع کردم به نوشتن یه مطلب که بماند چی بود مطلب داغ و مخربی بود اما نمی دونم چی شد آخراش نیمه کاره گذاشتمش با مطالب در پیت  چند روزی  گذشت تا اینکه درست هفت روز پیش زمانی که دیگه فقط مونده من که تا حالا گریه نکردم در انظار عمومی بزنم زیر گریه هر روز داشت سختر می شد اون روز اومدم یه تا با یه مطلب به قولی زمین و زمان رو بهم بریزم فریاد خاموش دلمو با صدای کلمات به گوش همه بر سونم اما چند خطی بیشتر ننوشته بودیم که دو نفر اومدن با کار تراشی و بهونه اوردن مانع از نوشتنم شدن به قول خودشون روحیم رو عوض کنن اما امروز که این رو می نویسم گنگم نمی دونم یا بهتره بگم نمی تونم اطرافم رو درک کنم خب از یه مسیر انحرافی می رسم به حرف اصلیم خب ببینید همه ما می میریم چه پولدار باشیم چه فقیر و هزاران چه و چه دیگر خب چون ما در هر شرایطی باشیم اول و آخر می میریم دلیل خوبیه که ما امید به شرایط بهتر نداشته باشیم یا اصلا تلاشی نکینیم به نظر من که نه اگه این طوری بود حتی آب و غذا هم نباید بخوریم ما که می میریم چه فرقی می کنه.امروز به من گفتن یا بهتره بگم با واسته به من گفت دیگه تلاش نکن فایده ای نداره اما من این رو نمی تونم قبول کنم به تلاش خودم ادامه می دم شاید فکر کنید من دیونه ام یا اسگوولم یا هر فکری دیگه ای کنید در مورد من،اما از این کسی که هر فکری در موردش می کنید یه نصیت بشنوید اونم اینه که هیچ وقت برای رسیدن به  آرزویی که حتی فکر می کنید امکان رسیدن به اون به هیچ وجه ندارید هر اتفاقی که براتون افتاد دست از تلاش نکشید و نا امید نشین چون هر لحظه امکان یه تغییر کوچیک یا یه حادثه وجود داره که همه چیز رو عوض کنه وشاید بدون اینکه حتی خودت بدونید تلاشت در اصل در جهت رخ دادن این اتفاق باشه.یا حداقل بعدا یه کی که نمی دونی کیه بهت نمی گه بی عرضه حتی نتونستی یه کار مفید در جهت خواستت انجام بدی یا بهتر بگم به خودت و دنیا نشون می دی که اون آرزو و خواسته برات مهم حاضر نیستی الکی از دستش بدی و عقب بشینی.
و در آخر من گیر ندادم گیر کردم دست خودمم نیست دست از تلاشم بر نمی دارم لجم نکردم به خدا.

[ ۱۳۸٩/٧/۱٤ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

باز هم برای تو می نویسم

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم

و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم

تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم

واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن

رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.

آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنها دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند،

گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن

[ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

 ما زنده بودیم

                         تنهای

                                      تنهای

                                                   تنها

                                                        به وهم دنج دوست داشتن

                                                                                    و در سخت بخت خویش

                                     با مشتی تنهایی و سیاهی جنگیدیم

ما می میریم

                  تنهای

                              تنهای

                                           تنها

                                                 به تهمت دوست داشتن

                                                                                و در نقب بخت خویش

                             با مشتی تنهایی و سیاهی خواهیم جنگید

مهنیز سیاه سالهای تباه

             اسب خیال را به تک آورد

                                          یادم آمد

                                                    روزی

                                                         دشت چشمانت

                                                                    پشت قطره قطره شرم پنجره

                                                                                                       لبریز شد

از اندوه گرم نفسهایت

              دل سرد شیشه گرفت

                                      تو گریست

                                             آسمان ایستاد     

                                                              پرده افتاد

                                                                          و من از کوچه چشمان تو رفتم.

[ ۱۳۸٩/٧/٧ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

     به چشای تو سوگند که عشقت واسه من جنونه

                                 که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه

                                                                                          اگه یار تو باشم
         با این دستای خستم

                                         واسه تو لونه می ساز

                                                                           تو همین قلب شکسته ام
به چشای تو سوگند
                         من اون قد پر عشقم
                                                من اون قد پردردم
                                                                      که عاشقای دنیا
                                                                                      نمی رسن  به گردم
دیگه خواب تو چشمام نیست

                                         امیدی تو نگام نیست

                                                                 پُر از دردم یه درمون سر رام نیست
               من از غم می نویسم که بخونی
                                         من از درد می نویسم که غم عشق رو بدونیی

         تو از ناله عشق آخه هیچی نمی دونی

                                            به چشای تو سوگندکه تا آخر دنیا عاشقت می مونم

                  فقط از تو می خونم تا اون روز که بتونم

                                      از خدا می خوام بعده مرگمم بتونم
        از  تو من بخونم
                         تا که اونجام بی تو من هرگز نمونم
                                                                 چون که بی تو هرگز نمی تونم

[ ۱۳۸٩/٧/٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

اموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت   .اموخته ام که: این عشق است که زخمها را شفا می دهد.نه زمان

.اموخته ام که : بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد‌‌ خالق یکتا) است

.اموخته ام که: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر

.اموخته ام که: تنها اتفا قا ت کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند

.اموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطورمی شود که من همه چیز را در یک روز بدست اورم

.اموخته ام که: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد

.اموخته ام که: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد

.اموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکو شم

(اموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد:(باور داشتن موفقیت

اموخته ام که: تنها کسی که مرا شاد می کند.که می گوید تو مرا شاد کردی

اموخته ام که: گاهی مهر بان بودن .بسیار مهمتر از درست بودن است

اموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت

اموخته ام که: در اغوش داشتن کودکی به خواب رفته. یکی از ارامش بخش ترین حس های دنیا را درون ادمی بیدار میکند

اموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیکتر می شوی سریعتر می گذرد

اموخته ام که: باید شکر گزار باشیم که خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد

اموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد.در واقع شما را به اسارت زندگی میکشد

اموخته ام که:هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام میدهیم

اموخته ام که:همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم.دعا کنم

اموخته ام که: زندگی خدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم

اموخته ام که:تنها چیزی یک شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش

اموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با ان نگاه را وسعت بخشید

اموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد

اموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست

*******

اموخته ام که : خوشبختی جستن ان است نه پیدا کردن ان

[ ۱۳۸٩/٧/۳ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق یعنی سالهای عمر سختI                            

عشق یعنی زهرشیرین لهله زدن L                              

عشق  یعنی  سوختن  پرپر  شدن O                                 

عشق  یعنی  جام  لبریز  از   شراب V                                    

عشق  یعنی  تشنگی  یعنی   سراب E                                       

عشق   یعنی    لایق    مریم     شدن Y                                          

عشق   یعنی   با   خدا   همدم   شدن O                                             

عشق  یعنی   لحظه های     بی قراریU                                                 

عشق    یعنی     صبر     یعنی     انتظارN                                             

عشق   یعنی   از    سپیده    تا    سحرL                                          

عشق    یعنی    پا    نهادن    در   خطرO                                       

عشق    یعنی  لحظه های   دیدار   یارV                                   

عشق   یعنی  دست  در  دست نگارE                               

عشق   یعنی   آرزو    یعنی   امیدM                           

عشق یعنی رو شنی یعنی سپید E                        

 

[ ۱۳۸٩/٧/۱ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

زیر این سنگ جوانی خفته است

                               با هزاران ای کاش

                                                و دو چندان افسوس

                                                       که به هر لحظه ی عمرش گفته است

بنویس:

              این جوان بر اثر ضربه ی کاری مرده ست...

نه بنویس:

               این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست...

جلوی روز وفاتم بنویس:

                   روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار

                                          روز پژمردن گل در فصل بهار

                                                           روز اعدام جنون بر سر دار

                                                                         روز خوشبختی یار...........

                                      راستی!

                                                 شعر یادت نرود

روی سنگم بنویس:

                    آی گل های فراموشی باغ!

                                مرگ از باغچه ی کوچکمان می گذرد داس به دست

                                                               و گلی چون لبخند می برد از بر ما....

[ ۱۳۸٩/٧/۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق فرا موش کردنی نیست   

                                           بلکه بخشیدن است

               عشق گوش دادن نیست          

                                                     بلکه درک کردن است

                            عشق دیدن نیست                 

                                                              بلکه احساس کردن است

        عشق جا زدن وکنار کشیدن نیست  بلکه صبر داشتن وادامه دادن است

              عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                                            عشق یعنی یاد یک رویای نرم

                       عشق یعنی یک بیا بان خاطره

                                               عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

                             عشق یعنی گفتنی با گوش کر

                                                       عشق یعنی دیدنی با چشم کور

                                       عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

                                                               عشق یعنی آبی بی انتها

                                               عشق یعنی یک سؤال بی جواب

                                                               عشق یعنی یعنی راه رفتن توی خواب

              عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت  عشق یعنی آخر خط بهشت 

عشق یعنی منو تو

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

می خواهم

 

            در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن

 

              شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد

 

              پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم

 

                 و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم

 

                   می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم

 

                 بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن

 

        باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

* وقتی آدم خاطره هاش زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس می شه ولی همیشه دلش برای کسی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه!!!!!!
* من فکر می کنم که اشک از لبخند با ارزش تره. چون لبخند رو به هر کسی میتونی هدیه کنی ولی اشک رو فقط برای کسی میریزی که نمی خواهی از دستش بدی.
* مانند شقایق زندگی کنیم کوتاه اما زیبا. مانند پرستو کوچ کنیم فصلی اما هدفمند. مانند پروانه بمیریم دردناک اما عاشق

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

وقتی دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد من شروع کردم...
وقتی اوتمام شد...من اغاز شدم.

وچه سخت است تنها متولد شدن،مثل تنها زندکی کردن است....

مثل تنها مردن!

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من

هیچکس لیاقت اشکهای او را ندارم و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

هرگز وقتت را  با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی

به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

همیشه افرادی هستند که تو را میآزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری

قلب عاشق خیلی شکننده ست...

مواظب باش نشکند

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط میگه ماله منی ...

عشق نمی پرسه اهله کجایی فقط میگه که تو قلب زندگی می کنی...

عشق نمی پرسه چی کار می کنی فقط میگه باعث میشیه قلب من به ضربان بیفته...

عشق نمی پرسه چرا دوری فقط میگه همیشه با منی...

عشق نمی پرسه که دوسم داری فقط میگه دوست دارم

[ ۱۳۸٩/٦/٢٧ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

تو را دوست می دارم نه برای فرار از تنهایی خویش تو را دوست می دارم نه برای فراموش کردن شبهای گریه تو را دوست می دارم نه برای آنکه شب ظلمانیم را با ماه وجودت مهتابی کرده ای تو را دوست  تو را دوست می دارم نه به خاطر آن اندام اغوا کننده زنانه ات تو را دوست می دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند یک فرشته می کند تو را دوست می دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم تو را دوست می دارم نه از برای آنکه از مشکلات خویش برهم

[ ۱۳۸٩/٦/٢٥ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

مدت ها بود که می خواستم از توبنویسم ولی هربار یک حس غریبی من راازنوشتن بازمیداشت گویا در اعماق وجودم کسی صدایم میزد ولی این بار سکوت قلم را خواهم شکست و از تو خواهم نوشت چرا که اکنون به تو

فکر می کنم و تنها تویی که به یادت قلم را برمی دارم وتنها تویی که فکرت همسشه همراه من است واین بار واژه ای پیدا کردم تا با ان بتوانم اوج زیبایی غشقت را بر روی کاغذ بیاورم و از تو بنویسم که زلالترین چشمه سارها از وجودت می جوشد ای گوشه نشین قلب تاریک من  وجودت مظهر پاکی ونگاهت سرچشمه عطوفت وقلبت
مالامال از عشق است. واین بار نامت را توصیف کردم تا بتوانم شکوه نامت را هر لهظه احساس کنم

با تمام وجود دوست دارم

کاش نقاش چیره دستی بودم وچهره تورا بر صفحه ای ترسیم می کردم تا دیگر نیازی به عکس تقدیمی تو نداشتم کاش نوازنده ای بودم ودر میان وزشهای نسیم ودلرباییهایش تو را مجسم می نمودم کاش شاعری
بودم وقسمتی از احساسات خود را به صورت شعربرایت می سرودم .کاش گل کوچکی بودم و با عطر خود
روح تو را معطر می ساختم .کاش اسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.کاش شمع عشق را در سوختن پروانه میدید.

[ ۱۳۸٩/٦/٢٤ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

خدایا چه در سر دارم؟

چرا اینگونه نالانم؟

پریشانم

گویی که بیمارم

دلم از غصه می نالد

.پریشان کرده احوالم

خدایا من پریشانم

.چرا گم گشته فریادم؟

چرا بی عرضه ام اینقدر

.که از حال خود می نالم

دلیل غصه ام چیست ؟

چرا اینگونه می نالم؟

دلیل ماندنم کیست؟

چرا رنجورو بیمارم؟

چرا اینگونه می خوانم؟

.گویی افسرده احوالم

چرا اینگونه می نالم؟

بدون غصه بی خوابم

چرا گم گشته احوالم؟

زچی نالم ؟نمی دانم

چرا اینگونه بیزارم؟

نمی دانم نمی دانم

مگر او عشق من بوده؟

نگو این عشق از هوس بوده

اگه این عشق هوس بوده

بگو پس این هوس زوره

مرا از کینه خالی کن

مرا عاشق تر از پیش کن

عزیزم را نگیر از من

که از دوریش می گریم

[ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

امشب شب بغضه ....بغض من رو دیدی ؟

امشب شب قصه اس ...قصه ام شنیدی ؟

امشب شب اشکه ...اشک من رو دیدی ؟

امشب شب مرگه...قصه شو شنیدی ؟

گریه ام ندیدی....بغضم نچشیدی

راز این دل خسته ...هرگز نشنیدی

لعنت به تو ای دل...لعنت به تو ای دل

خسته ام ز لعنت ...نفرین و شکایت

بی تو مانده ام من...بی سنک صبورم

بی تو خوانده ام من...از ته وجودم

راهی شده ام من...راهی قیامت

شاکی شده ام من...شاکی از شکایت

قصه ام تو بودی...قصه نه حکایت

حکایت از دلی که...نداره هیچ لیاقت

این دل شکسته...می کنه جسارت

درد دل غمگین...چون نداره عادت

از بغض این دل ...می کنم روایت

عاقبت دلم رو...می کنم فدایت

در یاد تو هستم...گر روم از این دشت

از عشق تو مستم...ای دل به فدایت

قلبم زیر پایت...عشقم به فدایت

قلب من شکسته...از یاد تو رفته

با خودم می خونم...گریه دیگه بسه

چشم من خمیده...گونه ام کشیده

اشک من سرازیر...گریه ام نمیره

بغض من فراری...قلبم شده شاکی

شکوه و شکایت...از این دل خاکی

راحتم کن امشب...ای خدای هستی

راحت از همه کس...جون همه هستی

من دیگه نمی خوام ...بیهوده بشینم

امشب یه کاری کن...آسوده بمیرم

اینجا رو بخونید ...ای شهر حقایق

اینجا رو بخونید...ای مردم عاشق

بر سر مزارم...شاخه گل نیارید

اشکی از چشاتون...بی مهر نبارید

غصه تون نگیره...چون من دیگه رفتم

غصه مال قصه اس...من بیهوده نرفتم

بیهوده نرفتم...خیلی خوب شکستم

تا آخر قصه...گریه موند رو دستم

اشکمو ببینید...عشق من همینه

بغض من گرفته...عاشقی شیرینه

تلخی این قصه...آخر دلنشینه

این قصه نبوده...عاقبت همینه

گر برم از این دشت...واسه ی همیشه

تلخی این قصه...تا ابد میشینه

تلخه خوب می دونم...

رفتن یه عاشق ...سخته خوب می دونم...

تا ابد می خونم...بی تو نمی مونم...

این قول از هوس نیست...عاشقت می مونم...

اما اینو باید...تا ابد بدونی...

عاشقم نباشی...پیشت نمی مونم...

رفتنم چه آسون...اما دیگه سخته...

عشق من هوس نیست....گفتم دیگه بســـــــه

[ ۱۳۸٩/٦/٢٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم ... نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم ... نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند ... نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود ... نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او ... او قدر ندانست یا من ... نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم ... نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست ... نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم ... هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او ... تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ... نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم ... نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی ... نمی دانم که بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم که؟ چرا رفتی؟ من نمی دانم تو به من بگو ... نازنینم!

[ ۱۳۸٩/٦/٢۱ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خش‌خش برگ‌ها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی، برای یک بار در گوشه‌ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر!

[ ۱۳۸٩/٦/٢٠ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

منو عشق آسمونیت منو اون نامهربونیت منو حرفای نگفته منوکشته زخم دوریت.
منو باور نگاهت منو حادثه های خامت من و تو و یاد و خیالت
من و تو خاطرهامون من و تو همه نگامون
نشدم جدا یه لحظه من اسیر لحظه هامون
گفتی نمی خوای بمونی کنارم برو دیگه باهات کاری ندارم
واسه عشق آسمونیتون همه مهربونی تو دلم جایی برات ندارم
گفتم نمی خوای ببینی کی هستم همه زندگیمو پای تو بستم
بیا خستم منتظر نشستم نگو مستم قلبمو شکستم
یادته شبای پر غم و غصته نمی خواستم ببینم اشک چشاتو
حالا نیستی ببینی دارم میمیرم واسه دیدن یه لحظه خندهاتو
همه زندگیم بود به پای تو بودن نفسم بود برای تو
ولی راحت کردی تو فراموشم فکر کردی شمعمو من تموم می شم
سرت شلوغه آخه وقت نداری همگانی شدی تو که شان نداری
تو که می گفتی چیزی کم نداری وقتی با منی هیچ وقت غم نداری
پس دیدی زیر پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم
می خوام باهم باشیم هنوز تا ابد اگه این دستو نبردم بریم دست بعد

[ ۱۳۸٩/٦/۱٩ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

نمی دانم می دانی یا نه

                               نمی دانم میخواهی یا نه

اما من

           هر چه می خواهم تویی

                                            و هر چه نخواهم!!

             بخواهی یا نه راه گریزی از تو ندارم

                                    جز پناه بردن به اغوشت که نیستی

                                                                 و سخن گفتن با تو که نمی شنوی

[ ۱۳۸٩/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

عشق صدای فاصله هاست

                                     فا صله هایی که غرق ابهام اند...

                              ................................................................                
            گره هاییم بی صداست
                              عشق من بی انتهاست
                                                   رد پای اشکهایم را بگیر
                                                                  تا بدانی خانه عاشق کجاست
                              ................................................................

                  کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
                                                      ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
                              ................................................................

                       به کدامین جرم حکم انتظار برای من صادر شد.آیا عشق؟

                              ................................................................

              مرا به یاد خواهی آورد
                    آنچنان که باران،غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید
                                     تا نام فراموش گشته ای بدرخشد
                                          از پس سال ها
                                                      مرا به یاد خواهی آورد

[ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

             هیچکس اشکی برای ما نریخت

                                         هر که با ما بود از ما می گریخت

                          چند روزی هست حالم دیدنیست

                                                   حال من از این و آن پرسیدنیست

        گاه برروی زمین زل میزنم

                              گاه بر حافظ تفال میزنم

                                                   حافظ دیوانه فالم را گرفت

                                                                     غزلی آمد که حالم را گرفت

                ما زیاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

[ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

                  مرا صدبار از خود برانی
                                               دوستت دارم

      به زندان خیانت هم کشانی
                                          دوستت دارم

                چه سود از مهر ورزیدن
                                              چه حاصل از وفا کردن

     مرا لایق بدانی یا ندانی
                                     دوستت دارم

[ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من که خود می دانم ..راه من راه فناست
قصه عشق فقط یک رویاست....
اه ای راه سکوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده این خاکم...
به خدا عاشق قلبی پاکم

[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]


آرامش

سکوت

و فریاد خاموش

اینها واژگان خفته در روح منند

مى خواستم ترانه باشم در گوش تو,

نشد

می خواستم آرامش باشم در روح تو,

نشد

فریاد شدم آنهم فریاد خاموش

در دل خود

برای تو...

برای تو....
 
برای تو که می دونی و اما.....

اما دیگه من نمی دونم ،عشق،حوس یا دوست داشتن کدوم یکی در خونه هر کدوم می رم می گه من نیستم.من به اونا گفتم اگه شما نیستید پس عادت بهم گفتن عادت به چی گفتم عادت به دوست داشتن،عاشق بودن،حوس پروروندن.گفتن اینا در مورد کی هست که می گی خب من گفم تو جواب شنیدم عادت به دوست داشتن کسی که کنارت نیست،عادت به عاشق بودن کسی که حتی نمی بینیش یا عادت به حوس پروری در مورد کسی که فکرش تو رو از هر حوسی دور می کنه نه عادت نیست.
حالا که عادتم دست رد به سینش خورد نمی دونم این حال و هوا برای چیه. اما می دونم هرچی هست خوب تو اوج طوفانی
که به پا کرده آرامش محضه . هر چی هست از تو و بخاطره تو.

[ ۱۳۸٩/٦/۱٢ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

هیش کی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

                     هیش کی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

     هیشکی نمی تونه تا با من توی راهم همسفر شه
        
                           آخه می ترسه با من،با دل من در به در شه

          هیش کی نمی دونه چشام چرا همیشه خیسه خیسه

                                چرا هیش کی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه   

     هیش کی نمی دونه قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

                           هیش کی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته


            آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه

می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه

[ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

آفریدگارا!

امروز به من کمک کن،

تا داستان زندگی ام را ،

به همان زیبایی بیافرینم ،

که تو کُل هستی را می آفرینی

از امروزبه من کمک کن،

تا ایمان خود را به حقیقت،

به صدای خاموش اصالتم، بازیابم


خدایا!

از تو میخواهم،

که مهرت را از طریق من

و با هر گفتار و کردارم

متجلی نمایی

کمکم کن،

تا هرکاری را در زندگی،

به آیین مهربانی و شادی مبدل کنم

اجازه بده،

تا عشق را،

به عنوان ماده سازنده زیباترین داستان،

درباره آفرینش تو به کار ببرم

خدایا!

امروز قلبم،

مالامال از شکرگزاری

برای موهبت زندگیست


از تو متشکرم

که آگاه هستم،فقط کمال میآفرینی

و چون آفریدهء تو هستم،

پس به کمال خود ایمان دارم!


خدایا!

کمکم کن،

که بی هیچ قید و شرطی،

خودم را دوست بدارم

تا بتوانم عشقم را،

با تمامی انسانها و همه گونه های حیات،

در این سیاره زیبا، سهیم شوم

کمکم کن،

تا به منظور شادمانی ابدی بشر،

رویای خودم را از بهشت بیافرینم
 

آمین

برگرفته از کتاب : صدای دانش

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دوباره
            
        نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه  

                                  یه عمره حال و روز من همینه

                                                      کسی به پای گریه هام نمی شینه

بازم

     دلم گرفت و گریه کردم

                                 بازم به گریه هام می خندن

                                                             
بازم

    صدای گریمو شنیدن

                           همه به گریه هام می خندن

دوباره

      یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم

                                    هنوز تو حسرت یه هم زبونم

                                                        ولی نمی شه و اینو میدونم

دوباره
            
        نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه  

                                  یه عمره حال و روز من همینه

                                                      کسی به پای گریه هام نمی شینه

بازم

      دوباره  دلم گرفته

                    دوباره شعرام بوی غم گرفته
    
                                            کسی نفهمید غمم چی بوده
                                    
                                                               دلیل یه عمر ماتمم چی بوده

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

گناهی ندارم       ولی قسمت اینه      که چشمای کورم به راحت  بشینه

برای دل من      واسه جسم خستم     منی که غرور رو تو چشمات شکستم

          سر از کار چشمات کسی در نیاورد
      
                                     هر کسی تو رو خواست
 
                                                           یه روزی بد اورد

برای دل من      واسه جسم خستم     منی که غرور رو تو چشمات شکستم

واسه من           که غلط کار زمونه       یکی نیست که قدر دلمو بدونه

  هنوزم زمستون به یادت بهاره
            
                     تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

                                       صدای دلم ساز ناسازگار
   
                                                    سکوتم بجز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم
                                           که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم
                                       که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم

[ ۱۳۸٩/٦/٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

بنویس از سر خط
 
          بنویس دلت دیگه به یاد اون نیست

                                           بنویس که بدونه

                                                      وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت              یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده


              دیگه صداش نکن     

                              بزار بیاد خودش دنبالت بگرده

             دیگه گریه نکن
         
                             آخه اشک تو باعث شادی اونه

            دیگه به پاش نسوز

                           آخه اون دیگه واسه تو دل نمی سوزونه


      اگه می خواست می موند        حالا رفت و غصش رفت ز یادم

           اگه پیشم می موند

                       دیگه جز اون به هیش کی دل نمی دادم

[ ۱۳۸٩/٦/٧ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

           تو که نیستی غم غربت با منه

                                         همیشه یه دنیا حسرت با من

        تو که نیستی روزا با شب یکی ان          هر دوشون تاریکن و تاریکی ان

با تو ماه و همه جا می بینم

                                  حتی خورشید و شبا می بینم

                بی تو این دنیا که تو چنگ منه
 
                                           دیگه چنگی به دلم نمی زنه

      می دونستی پیش تو گیره دلم
                                            می دونستی بری می میره دلم
ای دل صاب مرده

                     باز تو رو خواب برده

                                               پاشو از خواب و ببین
               
                                                                       دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب می شم            رو سر دنیا دارم خراب می شم

     خیلی مأیوس دلم یه کاری کن
 
                              داره می پوسه دلم یه کاری کن
    
                                 غم وغصه شده حق دل من

                                                                   به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

                                به خدا بهتره که زیر گل باشه

             دارم از درد غریبی آب می شم

                                                     رو سر خودم دارم خراب می شم
  

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

         آهای همیشه و هنوز قلبم
              
                                   خبر داری داره می سوزه قلبم

                                                                 یه بار شده سراغمو بگیری

       جای اینکه تشنه خونم باشی                یه بار شد دل نگرونم باشی 

   اما با این همه نا مهربونی
                           
                                              کاشکی بفهمی عزیز جونی

                    یار قشنگ دلم،بیا که تنگ دلم

                                                           تا کی با دل تنگی باید بجنگه دلم

من از تو بی خبرم،تو از همه دنیا

                                        نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا

       خنده رو از روی لبم گرفتی        عشقمو خیلی دست کم گرفتی

حیف نبود به جای حق شناسی

                                     این همه بی وفایی،ناسپاسی
                                        
         خوب می دونم غریبه ای با دلم
 
                            از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم

                                     اما بازم می خوام که برگردی و
                                
                      تموم کنی این همه نامردیو

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

بزار تنها باشم،تنها بمیرم

                 دیگه از درد وغم آروم بگیرم

                                             برم یه پیدا کنم یه جای خلوت
 
                                                                            بشینم اشک بریزم تا قیامت

            برو ای دل بخواب،که وقت خواب                       

                                                   سلام تو همیشه بی جواب

 

              به تو بی دست و پا ازمن نصیحت

   
                                                         اگه عاشق بشی خونت خرابه

چرا ای دل؟

           تو این قدر سر به زیری
     
                                    به دام این و اون هردم اسیری

                                                                           چرا خوردی فریب با یک اشاره؟      

                                       سحر شد و چشمات هنوز بیداره

 

            برو ای دل بخواب،که وقت خواب                    سلام تو همیشه بی جواب   

 

                               به تو بی دست و پا ازمن نصیحت

 

                                                      اگه عاشق بشی خونت خرابه

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دل من گریه نکن،زندگی همین
                                   
                                   یکی ستاره داره و یکی تنها می میره

بسوز،بساز دل من

                                 تو که کسی نداری
                                           
                                                             پیر شدی شکستی تنها و بی پناهی

هیش کس نداره این دل

                               داره می سوزه این دل
 
                                                          همین روزا می میره

                                                                                چقدر غریبه این دل
 
تنهایی خیلی سخته وقتی کسی نداری

                                            یه گوشه ای نشستی تو تنهاییت می باری

تا آخرین نفس هام خودم به پات می مونم
                                   
                                                   جز تو کسی ندارم دلم سنگ صبورم

[ ۱۳۸٩/٦/٥ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

دارم فکر می کنم
                       چی شد که رفتی

                                            دارم فکر می کنم
                                                                   
                                                                  چی شد دلت مرد
یکی با اون همه تاب و تب عشق
                                
                                               چه جوری شد سر از اینجا درآورد

دارم فکر می کنم
 
                         شاید بفهمم
                     
                                             چرا تصمیمت این شد که جداشیم
 
چه جوری می شه
  
                       از ما،من بمونه
                               
                                           چه حوری می شه

                                                                      تو دیگه نباشی
حالا دیگه تموم بین ما این عاشقونه

                                   حالا دیگه یاد تو،عکس تو پیشم می مونه

هوا تشنس
  
               منم بی خواب و خسته

                                            دارم نسبت به تو دل سرد می شم

دارم قد می کشم از جای خالیت

                                                 دارم از درد دوریت مرد می شم

[ ۱۳۸٩/٦/٤ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

 

یه پناه امن چشمات

              

               واسه دل سپردگی هام

                                      

                                        مثل عاشقونه خوندن

                                                                     

                                                         توی اوج خستگی هام

یه نگاه مهبونی

         

            وقتی تو چشمام می خندی

                   

                                   انگاری دنیا رو دارم

                                      

                                                        وقتی که برام می خندی

 مثل یه حس غریبه

 

                    حس کهنه ی نیازت

 

                                        پر عشق و سادگی شد

                                      

                                                        توی اون چشمای نازت

مثل دریا مهربون

 

                    ساحل آبی چشمات

 

                                      دل من مونده هنوزم

 

                                                             پر بی تابی چشمات

سایه به سایه با توام

 

                      تا زنده ام کنار تو

     

                                          کاش بشه باورش کنی

                        

                                                                عاشق بی قرارتُ

 

                                                     

[ ۱۳۸٩/٦/۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

بی تو من اینجا نشستم با همه خاطره ها مون/
جز یه مشت عکس قدیمی دیگه چی مونده برامون/
بی تو این شب توی گوشم داره از تو قصه می گه/
تو چه کار کردی با قلبم فکرت از یادم نمی ره/
روزیناز بازم دلم تنگ برات/
روزیناز با همه ی خاطره هات/
روزیناز هنوز تو رو دوست دارم/
عکست رو جلوی چشمام می زارم/
عزیزم دنیا نخواست با هم باشیم/
دل تو هوای عشقمو نداشت/
فقط اون نگاه خوب و ناز تو /
انگاری سر به سر دلم می ذاشت/
روزیناز بازم دلم تنگ برات/
روزیناز به خدا دوست دارم/
عکست رو جلوی چشمام می زارم/
هیش کی نمی تونه دیگه،عشقتو از دلم پس بگیره/
اونی که یه عمری عاشق تو بود/
هنوزم برای چشمات می میره/
روزیناز بازم دلم تنگی برات/
روزیناز به خدا دوست دارم/
عکست رو جلوی چشمام می زارم/
رفتی و بی تو من مردم،یادتو به دل سپردم/
رفتی و من واسه دوریت چه قصه ها خوردم/
نیستی و دل بی قرار همش بهونه تو رو می یاره/
کاش بیای تو شب دوباره ،آشتی کنی با ستاره/
 

[ ۱۳۸٩/٦/۳ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

وقتی کلا فه ای دل گیرم از خودم/
نباید این همه غرق تو می شدم/
وقتی کلافه ای دل تنگ وبی کسم/
حتی به سایه ای از تو نمی رسم/
بی تو تجسم طوفان هق هقم/
از گم شدن نگو حالا که عاشقم/
اندوهمو ببین هر لحظه دم به دم/
ببین چه بی صدا از ریشه می شکنم/
هم سقف من بگو گهواره ام کجاست/
این مرد گم شده از معجزه رهاست/
یک عمره در تب پروانه بودنم/
بامن بمون اگه در گیر موندنم/
کدوم نگاه تو منو به شب سپرد/
کدوم تبسمت منو به گریه برد/
بی تو تموم می شم ای عشق آخرم/
بزار کنار تو از گریه بگزرم/

[ ۱۳۸٩/٦/٢ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

توی تنهاییم نشستم روبه روی آینه پاک/
شده کار من مرور خاطرات سرد و غمناک/
من نگاهم روبه آینه،آینه بی زار از نگاهم/
خسته از درد و غم من،خسته از غبار آهم/
دوباره چشمای ابری می گیره نم نم بارون/
آینه حیرون از اینکه از کجاس این همه بارون/
دل آینه می سوزه دل می ده به درد و دل هام/
به تموم پشت پاها که زدن به قلب تنهام/
می شه باز سنگ صبور غصه های جور و واجور/
با ترک می شکنه بغض و آینه می خوره هاشور/
                                                                                               (علی مهرگان)

[ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم/
واسه کشتن غرورم به تو مدیونم/
تو که حرمت و شکستی پای عهدت ننشستی/
گرچه بازم تو نیازم لحظه ها بد می بازم/
به تو مدیونم/
واسه چشای خیسم به تو مدیونم/
اینکه از غم می نویسم به تو مدیونم/
اینکه بی جونم و سردم/
اینکه بی روحم وسردم/
پی آرمشی که بردی من پیش می گردم/
به تو مدیونم/
به تو مدیونم غرورمو شکستی عینه شیشه/
 به تومدیونم که کشتی دلو واسه همیشه/
به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه/
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه/
به تو مدیونم شکستی حرمت شب و من و ماه/
به تومدیونم کم آوردی،رفتی اول راه/
به تومدیونم عزیزم واسه این حال مریضم/
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم/
به تو مدیونم/
به تو مدیونم و دینمو ادا می کنم حتما/
نشونت می دم چه رنجی داره هرچی کردی با دل من/
واسه اینکه تو خجالت محبتات نمونم/
جونمم می دم و می ببینی پای حرفمم می مونم/

[ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مسهر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

«بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آ نکه حس کنی در تو آب خواهم شد.» «معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.» «گناه من دوست داشتن گلی بود که دیگران آبش می دادند.» «کجاست جاده ای که مرا به تو برساند ،کجاست کسی که آسمان را به من نشان دهد ، دلم از این ابرها گرفته . آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم »«سبزتر از عشق چیست در این خاکدان ؟ سبزتر از عشق کوچه ای است که مرا به تو می رساند و مهتابی که راهمان را روشن می کند تا بی اعتنا از کنار هم رد نشویم»«وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما دلت بسته به مهر دیگریست بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست.»« عاشقانه می نویسم برای آنکه خاطرش آلام بی کس ام است.برای آنکه یاد نگاهش سوزش زخمی بر دل است.برای آنکه غم نبودنش طناب دار است بر گردنم.برای آنکه می خواهم عاشقانه به او بگوییم دوستت دارم.برای آنکه شاید دیگر مرا در یاد ندارد. می نویسم تا شاید مرا یاد کند.»«کنم هرشب دعایی کزدلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می گویم الهی بی اثرباشد»«به کدامین جرم حکم انتظار برای من صادر شد.آیا عشق؟»«می دانم می دانی یا نه نمی دانم میخواهی یا نه اما من هر چه می خواهم تویی و هر چه نخواهم!! بخواهی یا نه راه گریزی از تو ندارم جز پناه بردن به اغوشت نیستی که و سخن گفتن با تو که نمی شنوی» «زندگی قافیه ی باران است من اگرپاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی»«صحنه هاى تکرارى دیروز و لحظه اى که به فردا نزدیک است. زمان مىگذرد و من در پى زمان مى دوم و نمى دانم رسیدن محال است»«اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟»«رازها در دل شب در دل خاک میرود»«دلم می خواست در دریای هستی سوار کشتی احساس باشم»«می نویسم از تو . تا تن کاغذ من جا دارد.باتو از حادثه ها خواهم گفت. گریه,این گریه اگر بگذارد,با تو از روز ازل خواهم گفت.»« همه هیچکس شده اند»«باور کن حالم خوب نیست!اما چون"تو"هستی می توانم و سعی می کنم.»«می دونی بازی روزگار چیه؟؟ این که تو چشم بذاری من قایم شم . بعد تو یکی دیگه رو پیدا کنی»«قشنگیه عشق اینه که نتونی بهش برسی و بعدها خوشبختیش رو ببینی ، ولی بدی عشق اینه که از دستش بدی بعد بفهمی که عاشقت بوده»« عشق یعنی یک سؤال بی جواب»«عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره»«عشق یعنی گم شدن در لحظه ها»«انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...»
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

Pichak go Up