|
روزگار
انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار......
|
[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ۱۱:۱٥ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
فریاد من دورگرد عشقی بی ثمر درد و دل های من بی خبر ... [ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۸:٥٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
جوی خونی جاری خواهد شد ... [ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱٠:۳۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دیگر حرفی نخوام زد به سکوت می نشینم و تنها می نگرم گذر عمر برباد رفته ام را چند روزی بیشتر نمانده [ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٧:۱٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٩:٤٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دیگر اشکی برای ریختن نیست دیگر دلی برای رنجیدن نیست دیگر حرفی برای گفتن نیست حتی دیگر کلمه ای برای نوشتن نیست سکوت باید کرد،سکوت باید به تنهایی در کنجی خزید باید چشم بر دنیا بست چشم بر آدم هایش بست باید پشت کرد به این دیار بوی گنداب می دهند مردمش همه میشند و عین گرگ می درن جوی خون راه افتاده در این شهر همه به سلامتی خون نوش می کنند باید چشم بست بر این مردم باید همه را سلاخی کرد خوب و بد ندار همه بد اند همه را باید کشت
[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٠:٤٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو همه ای و همه تو [ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٧:٠۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دلم درد می کرد [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۸:٤٢ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
باز هم تنهایی [ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
ﺍﮔﻪ ﺑﻬﺖ ﻧﻤﯿﮕﻢ ﮐﻪ "ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ" ﺑﻬﻢ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﮕﯿﺮ، ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ [ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٤:٢٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
خدایا [ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٤:۱٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
اون وقت درد داره هـــــــــــــــــــــــــــــا،درد [ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۸:٤٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
و امروز با خدای خویش عهد کردیم که مرا یاری دهد،و مقرر ساختیم جنگی را که مرا مدتی است فرا می خواند آغاز کنیم.ودل خویش را به دریا زدیم و به میان آتش گاهم نهادیم و جان خویش در طبق دل پیش کش ساختیم. این جنگ،جنگ از برای حفظ و وفا به چیزی است که حال از من دریغ می شود، این جنگ از برای تمنای دل خویش است. ثمره این جنگ آن است که یا جان خویش به دستان جان آفرین سپارم یا در طبق دل به دست جانان دهیم. و هر کدام که باشد ثمره ی این جنگ مرا خوش است. و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم در هیچ جایی و هیچ لحظه ای پا پس نخواهم کشید مگر آنکه مرگ مرا فرا گیرد. و هر آنکس که مرا می شناسد می داند قسمی به زبانم جاری نمی شود یا با قلمم نگاشته نمی شود مگر آنکه با جان خویش ضمانتش کنم.
من مسهر صادقی امروز 90.8.23 این چنین جنگی را برای رهایی تمنای دل خویش از خودش آغاز کردم.
[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تویی که تمامی لحظات زندگی مرا محاصره کردی تویی که نمی دانم کی خواهی آمد ؟ اصلاً بگو ببینم می آیی؟ می آیی.... تا با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم؟ می آیی.... تا شقایق های قلبم دوباره جان بگیرد؟ می آیی.... تا از دریای نگاهت قطره ای هم بر کویر چشمانم بریزم؟ می آیی.... تا ستاره های آسمان زندگانیم از ناله های شبانه ام آرام بگیرند؟ [ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٦:٥۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما افسوس.افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمانآوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تابند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراندو هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی. [ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ٧:٤۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکمداشتم و دیگرهر چی بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد و من بالا تر امدم بازی در دست من افتاد عشق امد و با حکم عشوه و ناز برید و حکم امد ، از جنس چشم سیاهش. زندگی حکم پایان بود و باختن!!!! [ ۱۳٩٠/٦/۱٥ ] [ ٩:٢۳ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
چقدر سخته توی چشمهای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت گذاشت زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوستش داری! چقدر سخته دلت بخواد باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش تموم وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری! چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آن وقت آروم زیر لب بگی : *گل من باغچه نو مبارک
[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٥:۱٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
در این شبهای مهتابی [ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ٦:۱٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت ومن اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های که با فکر تو بودن و فرداهای بی تو ماندن نگاه می کنم ... این صدای قدمهای توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود...رد پایی اما باقیست شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن ! ... درنگ نمی کنم دلم را به سویت روانه می کنم . ! می روی ... می آید ! می روی و باز هم می آید بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها ! این بار تو رفتی ، اما تقلای خیس بالهایم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند دیگر صدایی نیست ؛ بالهایم هم انگار اسیر باد و طوفان شد ... حالا نه تو ماندی ، نه بال و دلم ... ! حتی دیگر رد پایی نیست برای تقلایی دوباره ! باران تند و تندتر می بارد ... و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام جز شیشه ای گریان نمی بینم .......!
[ ۱۳٩٠/٥/٦ ] [ ۸:٠٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
با سوز آواز زندگی تمام بی کسی ام را که از آسمان خدا هم بی انتهاتر است در شب ظلمانی روزگار در سکوت تنهاییم می گریم. روی گونه های شب زده ام ستاره باران می شود با اشک هایی که در بی کسی من و اندوه چشمانم متولد می شوند.من پسر هزار بغض فرو خورده ام با آرزوهایی که یک به یک در کشاکش تقدیر جان می دهند.من داغدار این دل از کف داده ام که بر شانه های تنهایی ام به گور رفت. من عاشقی در این روزگار پر حادثه ام که اشک هایم این خاطرات کهنه و بی رنگ را هر شب سر بر شانه هایم می گذارند و می خوابند.... محصور لالایی یک پسر تنها وقتی از عشق می خواند از عشق می گوید از عشق می گرید...تا کی سپیده سر زند.
[ ۱۳٩٠/٥/٤ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
امروز با تمام وجود در اعماق تنهایی خود از تنهایی و بی کسی ام از روز هایی که از پس هم می گذرند و چشم به جاده در کنج عزلت خویش رویای دیدن را می پرورانم،امروز از برای آنکه یادش در تنگ راه بی پایان تنهایی ام کور سوی زندگی است،برای آنکه خاطرش آلام بی کس ام است.برای آنکه فکرش حلقه اشکیست در چشم من،برای آنکه یاد نگاهش سوزش زخمی است بر دل و جان من،برای آنکه غم نبودنش طناب داری است سخت بر گردنم،برای آنکه همه بود و نبودم دیگر از آن اوست،برای آنکه شاید دیگر مرا در یاد ندارد و می خواهم به او بگوییم دوستت دارم،می نویسم. می نویسم تا شاید مرا یاد کند.
[ ۱۳٩٠/٤/۳۱ ] [ ۸:٤٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
با مداد رنگی هایم آمدنت را نقاشی می کنم و جاده سفید رفتنت را خط خطی!!!!! کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند. زندگی را سالهاست غلط نوشته ام . جغرافیای حضور تو از مرز دریا گذشته است. هرگاه خواستم بنویسم ، آب داد نوک مدادم شکست . حالا با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند. بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدایی ات چه ها که نکشیدم . زمین خوردن مرا تماشا نکن . بیا دستان را بگیر و ببین که دل بهانه گیرم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و گریستن مرا به همگان نشان می دهد. بیا و ببین که باران تمنا بر گونه ام می بارد ، بیا و جواب بده به دل خسته ام که هنوز چشم به راهی دارد که تو از آن گذشتی . منتظر آمدنت می نشینم [ ۱۳٩٠/٤/٢٥ ] [ ٦:٢٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد. او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است. ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت... با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟! از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر! تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید... یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ میشود. وقتی دوری از من، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فرسنگها فاصله بین من و تو، به آینده و امروز... باز کن پنجره را... خواهی دید که پرنده، آسمان بارانی را میفهمد [ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۸:٤٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دل بی دست و پای خسته چه داری جز تب و تاب رسیدن؟ چه مانده از تمام مهربانیت به جزنامهربانی چشیدن؟ چه مانده از عبور خاکی دوست به جز در جای پای خود تپیدن؟ زمستان روی گیسوی تو آوار رسیدن،ای مرد رسیدن خوشا چون اشکی از آیینه ی عشق در آغوش زلالی ها چکیدن خوشا یک عمر در اوج تماشا شبیه ایینه خود را ندیدن در این حالی که هست آینده ای نیست خوشا مثل گذشت،دل بریدن نصیب من از آواز تو این شد از این شاخه به آن شاخه پریدن
[ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ٧:۳۸ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق است کنار هم مهیا برسیم باران برویم و باز دریا برسیم این شرط رفاقت است در ،طی طریق بی هم برویم و باز یک جا برسیم [ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ٧:۱٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دلم تنگ است دلم برای دستهای تو تنگ شده دلم برای آغوش تو تنگ شده دلم برای بوسه های تو تنگ شده دلم برای رویایی که تو را داشت تنگ شده دلم برایت تنگ شده ... [ ۱۳٩٠/۳/۱۳ ] [ ٦:٤۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
در من [ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۱:٠۸ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
ای کاش، صراحت تو مبهم می شد هر چیز به اندازه ی خود کم می شد تا دوری خویش را یقین می کردیم ای کاش مسافتی فراهم می شد [ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٠:۱٦ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
من می خواهم زمان پرواز شود بال و پر تا همیشه ات،باز شود لبخند تو پایان زمستانی ماست با نام تو فصل عشق آغاز شود [ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ٩:٢٧ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
یک عمر بدون لب تکلم کردم در ساخت اندوه،تبسم کردم همواره به دنبال خودم می گشتم تا آن که نشانی تو را گم کردم [ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ٥:٠۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
با تو دارم حرفها اما نمیدانم کجاست [ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٥٤ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو باید بدانی که خوبی اگر من شمالی ترینم تو غربی تیرن آفتاب جنوبی!
تو را می پرستم تو را می پرستم که نا چار از این شیوه هستم منی کهپر از شور عشق و جنونم منی که در این باره از حد فزونم
تو باید بدانی،بفهمی،که خوبی همیشه بهاری تمام جهان با تمام عشق هایش بهد پایانم بیایدف تو پایان نداری. [ ۱۳۸٩/۱٢/٢ ] [ ٥:٥۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو به من نیرو می دی تو من رو سست می کنی تو باعث شدی من روی پاهام بایستم تو به من امید دادی هنگامی که تمام آرزوهام دست نیافتنی جلوه میکردند تو باعث شدی بفهمم یک عشق واقعی باید چطوری باشه [ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
کسی اینگونه شیدایی نکرده است شبیه من شکیبائی نکرده است در این چشم انتظاری لحظه ای هم دلم احساس تنهایی نکرده است [ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ٥:٢٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم [ ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ ] [ ٦:۳٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟
گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو زیاد؟
دوباره سلام....
هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...
یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!
ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..
نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!
ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...
اینم شانس ما..!!!
ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!
کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ ] [ ٤:٤٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
وقتی که عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست وقتی که تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم وقتی که دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری میکنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که آرامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم
[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ] [ ٥:۱٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
روزی روزگاری در چزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنارهم به خوبی و خوشی زندگی می کردند . خوشبختی . پولداری . عشق . دانایی . صبر . غم . ترس . و....... هر کدام به روش خود می زیستند . تا اینکه یه روز..... دانایی به همه گفت : هر چه زودتز این جزیره را ترک کنین ؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید . تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پش از عایق کاری و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند . روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره رو ترک کردند . در این میان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقایقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره ؛ متوجه حیوانات جزیره شد که همگی یه کناز ساحل آمده یودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سریعا برگشت و قایقش را یه همه حیوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زندانی شده توسط آنها سپرد . آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قایق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزیره تنها ماند . جزیره لحظه یه لحظه بیشتر زیر آب می فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زیر گردن درآب فرو رفته بود . او نمی ترسید زیرا ؛؛ ترس؛؛ جزیره را ترک کرده بود . اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد . درهمان نزدیکیها ؛ قایق دوستش ؛؛ پولداری ؛؛ را دید و گفت : ؛؛ پولداری ؛؛ عزیز یه من کمک کن .؛ ؛؛ پولداری؛؛ گفت متاسفم قایق من پراز پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد!!! ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوی قایق ؛؛ غرور ؛؛ کرد و گقت : مرا نجات میدهی ؟؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی . ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوی ؛؛ غم ؛؛ کرد و گفت : ای ؛؛ غم ؛؛ عزیز مرا نجات بده . اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده !! در این بین ؛؛ خوشگذارانی ؛؛ و ؛؛ بیکاری ؛؛ از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست ! از دور شهوت را دید و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزیز مرا نجات میدی ؟؟ شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درک.......... سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری !... حالا بیام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!! ؛؛عشق؛؛ که نمی توانست نا امید بشه رو یه سوی خدا کرد و گفت : خدایا ... منو نجات بده . ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : نگران نباش من دارم به کمکت می آیم . عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق دانایی یافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحام نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود . ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود . ؛؛ دانایی ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم . ؛؛شجاعت ؛ هم که قایقش دور از من یود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند . پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم ! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم .؛؛ تو حکم فرمانده همه احساسها را داری ؛؛. ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آید ؟؟؟؟ دانایی گفت : اون زمان بود . ؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟ دانایی لبخندی زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که .......................... <<<عشق چقدر بزرگ است >>> آه...
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ ] [ ٤:٠۸ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
رازها در دل شب در دل خاک میرود
عاشقان سهل و اسان سینه چاک میروند
در ره عشق جان را اسان می دهند
با خوشی اما چه حیران میروند
میگردند به دور عشق انها مثل پروانه
قافل از اینکه می خورند از عشق تازیانه
هستند انها در این دنیا بیمار
عاشقن افسوس ندارن هیچ یار
مرحم دردهای را دست یار دیده اند
اخر انها یار را مثال مار دیده اند [ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤٢ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دلم می خواست در دریای هستی سوار کشتی احساس باشم و به عمق نیلی افکار خسته سرایی از محبت هابسازم دلم می خواست تا با اطلسی ها مزین گردم از حس اقاقی و یا در گوشه ی میخانه ی عشق بگیرم ساغری از دست ساقی /دلم میخواست تا در تنهایی شب شوم همدرد بی همتای مهتاب به کنج عزلتی در وادی عشق روان سازم زآب دیده سیلاب
[ ۱۳۸٩/٩/۳٠ ] [ ٦:۱٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
می نویسم از تو . تا تن کاغذ من جا دارد.باتو از حادثه ها خواهم گفت. گریه,این گریه اگر بگذارد,با تو از روز ازل خواهم گفت. [ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ۱٠:٠٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق فرا موش کردنی نیست بلکه بخشیدن است بلکه درک کردن است بلکه احساس کردن است بلکه صبر داشتن وادامه دادن است [ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۱۱:٠٧ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم.نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم.روزا با تو بیدار میشم شبا با تو به خواب میرم.هیچ وقت نشد نفهمیدی که بی تو دنیا ندارم.تو همه دنیای منی امروز و فردای منی.هیچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم.میگن چشای عاشق یه دنیا شعرو قصه ست.اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه ست.میگن گل شقایق نشون داغ عشق.من از نگاه داغت شدم باغ شقایق.میگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان.اما اخه ستاره ام راه نمیده به چشمام. میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه.نمیدونم تا کی باید بریزه و بریزه و بریزه.وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو میبینم.دلم میخواد بهت بگم که روزو رویا ندارم.بین تموم ادما تو عشق پاک این دلی.تو اسمون رویاهام جز تو ستاره ندارم.میگن چشای گیرا خوب داره از این اسیرا.بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا.میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه.عاشق نبوده حتما اونکه اینارو گفته.دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره [ ۱۳۸٩/۸/۳٠ ] [ ٦:۳٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دوستی زیباست. دوستی تنها عالمی است که رویایی است .اکنون که زمان بر روی ستون فقرات گل سرخ می چرخد و مرکب دوستی ها به سرعت از روی لحظه های نقره ای باهم بودن ها می گذرد بیایید تا رگ ها ی محبت خود را از رود مهربانی پر کنیم. بیا یید با کاروان عمر به سفر زندگی برویم. چمدان هایمان را ببندیم و پاسپرت دوستی را ضمیمه ی قلبمان سازیم . بیا یید تا ویزای خوشبختی بگیریم و در هواپیمای ثانیه بر صندلی صبر تکیه زنیم و کمر بند علم را به دور کمرمان ببندیم . بیایید تا هنوز به مقصد نرسیده ایم یکبار دیگه کتاب تجربه را دوره کنیم . تا در فرودگاه سرنوشت زیر دست و پا لگدکوب نشویم. بیایید تا هواپیما به زمین نشسته است یکبار دیگه چمدان هایمان را بگردیم تا هنگام بازرسی گناهی در آن نباشد. [ ۱۳۸٩/۸/٢٢ ] [ ۳:۳٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
چه خسته ام امروز اما.................
[ ۱۳۸٩/۸/۱٧ ] [ ۸:٢٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۸/۱٢ ] [ ٩:٤٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق شوق مرگ فاخته ای است برای رسیدن به دلباخته اش . التماس درختی است به آب جوی . [ ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
وقتی باران دلتنگی در کوچه باغ قلبت بارید
دلت را دریا کن که قطره در دریا گم میشود
وقتی نسیم ملایم احساس در قلبت شروع به وزیدن
کرد نگذار طوفان حوادث آن را در خود گم کند
وقتی جوانه عشق در قلبت جوانه زد
آنرا پرورش بده تا پای افریت روزگار آنرا لگد مال نکند
وقتی از روزگار دلسرد شدی باجرقه ی
محبت آتش عشق را شعله را در وجودت شعله ور کن
وقتی از عشق و روزگار هر دو نا امید شدی
دست به دامان کسی شو که جز او گره گشای نیست
ساکت و سر در گوشه ای می نشینم تا تمنای قلبم را
از درون با التماس خواهش دیگران از بین ببرم
سیلی سرد رو زگار را بر صورت زده
تا قرمزی ظاهر درد درون را پنهان کند
قدمهایم را استوار کردم تا ریزش
قلبم از درون سستی پاهایم را نمایان نکند
در جمع نشسته ام امه تنها ترین
تنهاترین تنهایها همیشه در کنارم است
سر افرازو سر بلند چون سروایستاده ام تا از
شکستن قامتم در زیر اوار روزگار کسی خبر دار نشود
تا شاید روزگار این چنین طی شود
که باعث رنجش و ازار دیگران نباشم
تقدیم به دل های تنها
[ ۱۳۸٩/۸/٦ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
زندگی داستانی کوتاه است [ ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ٧:٥٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
من ناتمام،من بی تو تمام می شوم [ ۱۳۸٩/٧/٢۸ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
از ترانه های زخمی [ ۱۳۸٩/٧/٢٥ ] [ ۸:۳۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی [ ۱۳۸٩/٧/٢٤ ] [ ٦:۳٥ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس، خسته از این کلمات کودکانه… [ ۱۳۸٩/٧/٢٢ ] [ ۱۱:٢٧ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... [ ۱۳۸٩/٧/٢٠ ] [ ۱٠:٥٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
اگر سر به سینه ام بگذاری خواهی شنید صدای قلبی [ ۱۳۸٩/٧/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
باور کن حالم خوب نیست!اما چون"تو"هستی می توانم و سعی می کنم. [ ۱۳۸٩/٧/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو چند روز اول مهر بود که دیگه کم اوردم شروع کردم به نوشتن یه مطلب که بماند چی بود مطلب داغ و مخربی بود اما نمی دونم چی شد آخراش نیمه کاره گذاشتمش با مطالب در پیت چند روزی گذشت تا اینکه درست هفت روز پیش زمانی که دیگه فقط مونده من که تا حالا گریه نکردم در انظار عمومی بزنم زیر گریه هر روز داشت سختر می شد اون روز اومدم یه تا با یه مطلب به قولی زمین و زمان رو بهم بریزم فریاد خاموش دلمو با صدای کلمات به گوش همه بر سونم اما چند خطی بیشتر ننوشته بودیم که دو نفر اومدن با کار تراشی و بهونه اوردن مانع از نوشتنم شدن به قول خودشون روحیم رو عوض کنن اما امروز که این رو می نویسم گنگم نمی دونم یا بهتره بگم نمی تونم اطرافم رو درک کنم خب از یه مسیر انحرافی می رسم به حرف اصلیم خب ببینید همه ما می میریم چه پولدار باشیم چه فقیر و هزاران چه و چه دیگر خب چون ما در هر شرایطی باشیم اول و آخر می میریم دلیل خوبیه که ما امید به شرایط بهتر نداشته باشیم یا اصلا تلاشی نکینیم به نظر من که نه اگه این طوری بود حتی آب و غذا هم نباید بخوریم ما که می میریم چه فرقی می کنه.امروز به من گفتن یا بهتره بگم با واسته به من گفت دیگه تلاش نکن فایده ای نداره اما من این رو نمی تونم قبول کنم به تلاش خودم ادامه می دم شاید فکر کنید من دیونه ام یا اسگوولم یا هر فکری دیگه ای کنید در مورد من،اما از این کسی که هر فکری در موردش می کنید یه نصیت بشنوید اونم اینه که هیچ وقت برای رسیدن به آرزویی که حتی فکر می کنید امکان رسیدن به اون به هیچ وجه ندارید هر اتفاقی که براتون افتاد دست از تلاش نکشید و نا امید نشین چون هر لحظه امکان یه تغییر کوچیک یا یه حادثه وجود داره که همه چیز رو عوض کنه وشاید بدون اینکه حتی خودت بدونید تلاشت در اصل در جهت رخ دادن این اتفاق باشه.یا حداقل بعدا یه کی که نمی دونی کیه بهت نمی گه بی عرضه حتی نتونستی یه کار مفید در جهت خواستت انجام بدی یا بهتر بگم به خودت و دنیا نشون می دی که اون آرزو و خواسته برات مهم حاضر نیستی الکی از دستش بدی و عقب بشینی. [ ۱۳۸٩/٧/۱٤ ] [ ٧:٥٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
باز هم برای تو می نویسم [ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۱٠:٤٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
ما زنده بودیم ما می میریم مهنیز سیاه سالهای تباه تو گریست آسمان ایستاد پرده افتاد [ ۱۳۸٩/٧/٧ ] [ ٧:٥٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
به چشای تو سوگند که عشقت واسه من جنونه که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه اگه یار تو باشم واسه تو لونه می ساز تو همین قلب شکسته ام امیدی تو نگام نیست پُر از دردم یه درمون سر رام نیست تو از ناله عشق آخه هیچی نمی دونی به چشای تو سوگندکه تا آخر دنیا عاشقت می مونم فقط از تو می خونم تا اون روز که بتونم از خدا می خوام بعده مرگمم بتونم [ ۱۳۸٩/٧/٤ ] [ ۱٠:٢۳ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
اموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .اموخته ام که: این عشق است که زخمها را شفا می دهد.نه زمان .اموخته ام که : بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد خالق یکتا) است .اموخته ام که: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر .اموخته ام که: تنها اتفا قا ت کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند .اموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطورمی شود که من همه چیز را در یک روز بدست اورم .اموخته ام که: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد .اموخته ام که: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .اموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکو شم (اموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد:(باور داشتن موفقیت اموخته ام که: تنها کسی که مرا شاد می کند.که می گوید تو مرا شاد کردی اموخته ام که: گاهی مهر بان بودن .بسیار مهمتر از درست بودن است اموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت اموخته ام که: در اغوش داشتن کودکی به خواب رفته. یکی از ارامش بخش ترین حس های دنیا را درون ادمی بیدار میکند اموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیکتر می شوی سریعتر می گذرد اموخته ام که: باید شکر گزار باشیم که خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد اموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد.در واقع شما را به اسارت زندگی میکشد اموخته ام که:هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام میدهیم اموخته ام که:همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم.دعا کنم اموخته ام که: زندگی خدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم اموخته ام که:تنها چیزی یک شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش اموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با ان نگاه را وسعت بخشید اموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد اموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست ******* اموخته ام که : خوشبختی جستن ان است نه پیدا کردن ان [ ۱۳۸٩/٧/۳ ] [ ۳:٤۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق یعنی سالهای عمر سختI عشق یعنی زهرشیرین لهله زدن L عشق یعنی سوختن پرپر شدن O عشق یعنی جام لبریز از شراب V عشق یعنی تشنگی یعنی سراب E عشق یعنی لایق مریم شدن Y عشق یعنی با خدا همدم شدن O عشق یعنی لحظه های بی قراریU عشق یعنی صبر یعنی انتظارN عشق یعنی از سپیده تا سحرL عشق یعنی پا نهادن در خطرO عشق یعنی لحظه های دیدار یارV عشق یعنی دست در دست نگارE عشق یعنی آرزو یعنی امیدM عشق یعنی رو شنی یعنی سپید E
[ ۱۳۸٩/٧/۱ ] [ ٦:٥٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
زیر این سنگ جوانی خفته است [ ۱۳۸٩/٧/۱ ] [ ۸:٠٥ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق فرا موش کردنی نیست بلکه بخشیدن است بلکه درک کردن است بلکه احساس کردن است عشق یعنی منو تو
[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ٦:٥٥ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
می خواهم
در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن
شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد
پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم
و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم
می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم
بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن
باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد
[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۱٠:٥۱ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
* وقتی آدم خاطره هاش زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس می شه ولی همیشه دلش برای کسی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه!!!!!! [ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٥:٠٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
وقتی دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. [ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٤:٥٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من هیچکس لیاقت اشکهای او را ندارم و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. همیشه افرادی هستند که تو را میآزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری قلب عاشق خیلی شکننده ست... مواظب باش نشکند [ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٠٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط میگه ماله منی ... [ ۱۳۸٩/٦/٢٧ ] [ ٧:٥٠ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو را دوست می دارم نه برای فرار از تنهایی خویش تو را دوست می دارم نه برای فراموش کردن شبهای گریه تو را دوست می دارم نه برای آنکه شب ظلمانیم را با ماه وجودت مهتابی کرده ای تو را دوست تو را دوست می دارم نه به خاطر آن اندام اغوا کننده زنانه ات تو را دوست می دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند یک فرشته می کند تو را دوست می دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم تو را دوست می دارم نه از برای آنکه از مشکلات خویش برهم [ ۱۳۸٩/٦/٢٥ ] [ ۱٢:۱٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
مدت ها بود که می خواستم از توبنویسم ولی هربار یک حس غریبی من راازنوشتن بازمیداشت گویا در اعماق وجودم کسی صدایم میزد ولی این بار سکوت قلم را خواهم شکست و از تو خواهم نوشت چرا که اکنون به تو [ ۱۳۸٩/٦/٢٤ ] [ ٩:۳٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
خدایا چه در سر دارم؟ [ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ٦:۱٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
امشب شب بغضه ....بغض من رو دیدی ؟ [ ۱۳۸٩/٦/٢٢ ] [ ٦:٤۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم ... نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم ... نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند ... نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود ... نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او ... او قدر ندانست یا من ... نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم ... نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست ... نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم ... هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او ... تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ... نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم ... نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی ... نمی دانم که بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم که؟ چرا رفتی؟ من نمی دانم تو به من بگو ... نازنینم! [ ۱۳۸٩/٦/٢۱ ] [ ٦:٢٥ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی، برای یک بار در گوشهای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر! [ ۱۳۸٩/٦/٢٠ ] [ ٦:٤٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
منو عشق آسمونیت منو اون نامهربونیت منو حرفای نگفته منوکشته زخم دوریت. [ ۱۳۸٩/٦/۱٩ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
نمی دانم می دانی یا نه نمی دانم میخواهی یا نه اما من هر چه می خواهم تویی و هر چه نخواهم!! بخواهی یا نه راه گریزی از تو ندارم جز پناه بردن به اغوشت که نیستی و سخن گفتن با تو که نمی شنوی [ ۱۳۸٩/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٠٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
عشق صدای فاصله هاست فا صله هایی که غرق ابهام اند... ................................................................ کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش به کدامین جرم حکم انتظار برای من صادر شد.آیا عشق؟ ................................................................ مرا به یاد خواهی آورد [ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
هیچکس اشکی برای ما نریخت [ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:٤۱ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
مرا صدبار از خود برانی به زندان خیانت هم کشانی چه سود از مهر ورزیدن مرا لایق بدانی یا ندانی [ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!! [ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٠:۳۸ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٦/۱٢ ] [ ٤:٠۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
هیش کی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه [ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ٥:۱٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
آفریدگارا! برگرفته از کتاب : صدای دانش [ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٩:۳٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دوباره [ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٢:۳٤ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راحت بشینه [ ۱۳۸٩/٦/٩ ] [ ٩:٥٥ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
بنویس از سر خط [ ۱۳۸٩/٦/٧ ] [ ۱۱:٢٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تو که نیستی غم غربت با منه [ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ٥:۱٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
آهای همیشه و هنوز قلبم [ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ٩:٢۳ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
بزار تنها باشم،تنها بمیرم سلام تو همیشه بی جواب
به تو بی دست و پا ازمن نصیحت سحر شد و چشمات هنوز بیداره
برو ای دل بخواب،که وقت خواب سلام تو همیشه بی جواب
به تو بی دست و پا ازمن نصیحت
اگه عاشق بشی خونت خرابه [ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ۱٢:٢۱ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دل من گریه نکن،زندگی همین [ ۱۳۸٩/٦/٥ ] [ ۱۱:٥٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دارم فکر می کنم [ ۱۳۸٩/٦/٤ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
یه پناه امن چشمات
واسه دل سپردگی هام
مثل عاشقونه خوندن
توی اوج خستگی هام یه نگاه مهبونی
وقتی تو چشمام می خندی
انگاری دنیا رو دارم
وقتی که برام می خندی مثل یه حس غریبه
حس کهنه ی نیازت
پر عشق و سادگی شد
توی اون چشمای نازت مثل دریا مهربون
ساحل آبی چشمات
دل من مونده هنوزم
پر بی تابی چشمات سایه به سایه با توام
تا زنده ام کنار تو
کاش بشه باورش کنی
عاشق بی قرارتُ
[ ۱۳۸٩/٦/۳ ] [ ۸:٢٤ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
بی تو من اینجا نشستم با همه خاطره ها مون/ [ ۱۳۸٩/٦/۳ ] [ ۱٢:٢۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
وقتی کلا فه ای دل گیرم از خودم/ [ ۱۳۸٩/٦/٢ ] [ ۱٢:٥٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
توی تنهاییم نشستم روبه روی آینه پاک/ [ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ٧:٠٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم/ [ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |