و امروز با خدای خویش عهد کردیم که مرا یاری دهد،و مقرر ساختیم جنگی را که مرا مدتی است فرا می خواند آغاز کنیم.ودل خویش را به دریا زدیم و به میان آتش گاهم نهادیم و جان خویش در طبق دل پیش کش ساختیم.
این جنگ،جنگ از برای حفظ و وفا به چیزی است که حال از من دریغ می شود، این جنگ از برای تمنای دل خویش است.
ثمره این جنگ آن است که یا جان خویش به دستان جان آفرین سپارم یا در طبق دل به دست جانان دهیم.
و هر کدام که باشد ثمره ی این جنگ مرا خوش است.
و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم، و به خدای خویش قسم
در هیچ جایی و هیچ لحظه ای پا پس نخواهم کشید مگر آنکه مرگ مرا فرا گیرد.
و هر آنکس که مرا می شناسد می داند قسمی به زبانم جاری نمی شود یا با قلمم نگاشته نمی شود مگر آنکه با جان خویش ضمانتش کنم.
من مسهر صادقی امروز 90.8.23 این چنین جنگی را برای رهایی تمنای دل خویش از خودش آغاز کردم.
......................................
وبعد از گذشت بیش از یک سال تحمل تلفات سنگین توی این جنگ خود ساخته باید تصمیم بگیرم حالا که تنها مانده ام کدام راه رو انتخاب کنم
تیر خلاص؟
یا که فرار از این همه ؟
امید است هر چه را برگزیدم درمانی بر تمام درد های بی مرحمم گردد
[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
فکر کنم اوضام خیلی خراب شده
حتی دیگه نمی تونم بنویسم
بیش از دارم به سکون می رسم
این طوری پیش بره فکر کنم دنده عقب بگیرم ....
[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
اگر
دوست منی
کمکم کن
تا از پیشت بروم .
اگر یار منی
کمکم کن
تا از تو شفا یابم .
اگر
می دانستم که عشق خطر دارد
دل نمی دادم .
اگر
می دانستم که دریا عمیق است
دل نمی زدم .
و اگر پایان را می دانستم
آغاز نمی کردم ...
[ جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
بهار٬ خنده ی زیبای توست که هر روز در دلم سبز می شود
[ جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
درد می کند هنوز جای دوست داشتنت ...
[ شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۸ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
بازم یه عید دیگه....بدون تو...
تمام این روزها عزای عمومی است
بدون تو...
[ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
من مرده ام...
باور نمیکنی؟
نبض چشمانم را بگیر...
دیگر برق نمی زندبا دیدن کسی......
[ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
با یک لیوان چای هم می شود مست شد
مثل همین الان ....
اما چه تلخ
[ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۳ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
چشمان خمارم رو ببین
در تمنای لحظه ای آرامیدن
....
[ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
شاید دیروز بهتری داشتم،اگر حرص امروزم رو نمی خوردم.
[ دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۱ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
هیوآ من
دخترکی در پهنای گیتی
در کنار دوستی
به تنهایی من
به فاطه چند میلیون سال نوری
و
سر نوشت من و منان
[ یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
گاهی است از زندگی سیرم ....
[ شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢۸ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
دل تنگم و
با هیچ کسم میل سخن نیست . . .
[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٥ ق.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
"سکوت" کردن و "آه" کشیدن که مدرسه نمی خواست!!!هنوز نفهمیدم چرا پدرم،هر روز،"هفت صبح" بیدارم می کرد...!!!
[ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
زندگی همین است
به دنیا آمده ایم که بمیریم
شادیی که نداریم
عذایی هم نیست بگریم
بی خیال
باید همین طوری رفت
آرام و بی صدا
تنهای تنها
[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
حسرت یعنی
" تو "
که در عین بودنت داشتنت را آرزو می کنم...
[ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٠ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
آدمی است گاهی از درون سردش می شود
دلش لرز می گیرد لامصب
هیچ چیزم آرامش نمی کند
مگر .....
[ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٥ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
من اینجا درست روبروی دوست داشتنت و در عمق نبودنت محکم ایستاده ام...!!!
[ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٢ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
گوشهایم را می گیرم ...
و چشمهایم را می بندم ...
و زبانم را گاز می گیرم .
ولی حریف افکارم نمی شوم
چقدر درناک است
.
"فهمیدن "
[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم .... از دلـتـنـگـی ام ... گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم ... خـوابـت را بـبـیـنـم ... مـیـفـهـمـی ؟!! فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!
[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ب.ظ ] [ مسهر ]
[ نظرات () ]
